محمد مفيد مستوفى بافقى

11

جامع مفيدى ( فارسى )

باشد و در اين زمين رفاقت و موافقت نباشد . مصلحت آنست كه اينجا حصارى بسازند و بندخانهء اسيران كنند كه چون درين خاك اقتضاى موافقت [ نيست ] فتنه زاينده نگردد . اسكندر بصوابديد وزير عديم النظير درآنجا عمارتى طرح انداخت و حكيمى يونانى را بمعمارى آن نصب فرمود و اكابر عجم را كه در بند داشت بفرمود كه جهت محبس ايشان چاهى فرو بردند و در ته چاه گنبدى عالى بساختند و ايشان را در آن چاه محبوس كردند و اثر آن چاه هنوز باقيست . و گويند آن چاه در داخل شهر به محلهء شهرستان بقرب مدرسهء دو مناره واقع است . بيت : اين سخن گرچه نيك روشن نيست * عهده بر راويست بر من نيست و اما اين چاه درين مقام هست و اين عمارت را كثه نام نهاد و بعبارت يونان از [ b 9 ] كثه زندان خواسته‌اند . و اين كثه را زندان سكندر ميگويند ، چنانچه خواجه حافظ رحمة اللّه درين بيت ايمائى به آن نموده ، بيت : دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت * رخت بربندم و تا ملك سليمان بروم و مراد خواجه از زندان شهر يزد است و از ملك سليمان فارس . مقصود از ايراد اين كلمات آنكه اول اسكندر بناى عمارت يزد كرده و زندان ساخته . نكته : بدانكه بنابر سخن ارسطاطاليس در اين خاك موافقت امكان ندارد ، بلكه نفاق غالبست و چون اول بنا از جهت طايفه [ اى ] كردند كه ايشان سر فتنهء زمان خود بودند و نجيب‌ترين روزگار بودند اهالى و اكابر اين ولايت شريفترين خلايق باشند ، اما بعضى عامى طبيعت و بىرحمند . و چون بناى اين بلده سبب بازداشتن اكابر بود غريب و بومى را اين خاك دامن‌گير آمد . چنانچه هركه خواهد هفته [ اى ] باشد ماهى استقامت يابد و اگر ماهى سالى و اگر مريضى به اين خاك آيد به زودى صحت يابد . و اما چون مقصد اسكندر كه بانى اول بود بنا را از براى زندان كرد وضيع و شريف بل ساير متوطنين را به قدر حال غم باشد ، اما بسلامت و عافيت روزگار گذرد و چون اين عمارت تمام شد [ a 10 ] جمعى مستحفظان را بر بنديان گماشت و جمعى را بزراعت و عمارت مأمور گردانيد و قناتى را به جهت زراعت اهالى و متوطنين آنجا احداث كرد